
همه ی این داستان رو چرا درآورد؟ که ببینه اگه بعدا ازم جدا بشه چی میشه و چیکار میکنم؟!!
پیام داد و پیام دادنش و جواب دادنش عصبی کرده. تابحال اینقدر در تمام زندگیم عصبانی نشدم. دستام گرفت و حتی نمیتونستم اخم کنم. مث استخوون ماهی سمج و ریز و تیز تووی گلوم گیر کردو نه میشه براش اشک ریخت نه قورتش داد نه بیخیالش شد و گذشت.
پیام داده که با هم باشم؟!! خدای من! اصلا امکانش نیست... آخرین توان ام رو گذاشته بودم براش که بتونم دوباره اطمینان کنم... همه چیز رو خراب کرد... از این کارش متنفر شدم... نسبت به همه این چیزها حس مزخرفی دارم. حس تهوع حس چندش
میگه اینکارو کردم که ببینم اگه ازت جدا بشم چی میشه! گوش دراز دارم انگار و خودم خبر ندارم! انگاری من موش آزمایشگاهیش ام که اول بسنجه ببینه اگه جدا بشیم چی میشه! این رفتارشه که عصبیم کرده تا سر حد جنون!
به هیچ کارم نرسیدم جز جمع و جور کردن گزارش یه کارگاه. تایپ و فرستادنش به دبیر. میخوام برم پارک با آوا. کاش بارون اجازه بده و حتی ابباره بعد از اینکه رفتیم. دارم خفه میشم.
hot page...ما را در سایت hot page دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 23